جهان جان شیرین

سلامی به گرمای باران . به شبهای آرام یاران . به هر کس که مارا شناسد . سلامم به یاران رساند . بیا یار دیرین غمخوار من .پرستو به پرواز دنیای من.  بیا جان تا که جان را ببینیم . مه روی دوستداران را ببینیم . جهان جان شیرین چشمان اوست. که زیبایی جان همه روی اوست 

چه راهی گذر کرد باید چنین . برای رسیدن به این سرزمین . زمانیست رفتن همه ماندن است. چه راهی برای گذر کردن است . بیا بال پرواز عالم شویم . که تا یک نفس از زمین بر کنیم . پرنده به سوی هوا میرود . هوا گر نباشد کجا میرود . یکی گفت سوی خدا میرود . دگر گفت راهی جدا میرود . جدایی ولی راه بی حاصل است . هوای شکفتن میان دل است . بیا جان خود در ره دانش نهیم . که فردا ازاین راه حاصل بریم .

که جهل است نابودی قوم ما . که کس یاوری نیست جز نام  *ما* . نهادست نامی چنین پر فراز . همو که بگفته است بر ما دو راز . یکی راز دانش دگر راز ما . بیا تا بپوییم راه لقا .

 

 

   + پارسا - ٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٧

خاطره خاطره ها...

امروز نیز آغاز شد و پایان می یابد و خاطره ای به خاطره ها افزوده شد . اما این گذر زمان را به کدامین سمت باید رهنمون گشت کدامین مسیر تو را به آنچه می خواهی بشوی میرساند. این که انتخاب کنی از دنیا آنچه را که دوست داری و بدست آوری آنچه را که انتخاب کرده ای و زمان این واقعیت پر ابهام را به نفع خود به کار گیری و اجازه ندهی که به مخالفت با تو عمل کند .

آری این هنر ماست که از زمان بهره بگیریم . پای در مسیر گذاریم و به آنچه که در ذهن داریم جامه عمل بپوشانیم.

   + پارسا - ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱۸

بیاندیشیم که چگونه ، چه باید کرد

به نام او آغاز میکنم همو که هر آنچه دارم از اوست. او که اعتدال را در خلقت هستی به اوج خود رسانیده است. و حد اعلای آن را در خلقت نوع آدمی می توان دید .

آری ،شاید عنصر حفظ نظم در این جهان پهناور به نوعی اعتدال است ، و نیز عنصری برای تکامل . و اکنون همگان به دنبال راهی برای پیشرفت و تکامل.

پس به آنچه که باید بیاندیشیم ، و بیاندیشیم که چگونه ، چه باید کرد تا به آنچه که باید برسیم. شاید از این نکته بتوان در این راستا بهره ها جست . 

   + پارسا - ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٦

جسارتی برای تصمیم

زمان چه آسان می گذرد و چه آسان به آنچه که نبوده ایم تبدیل میشویم . روند تبدیل چه بخواهی و چه نخواهی اتفاق می افتد ولی مهم آنست که سهمی درانتخاب آنچه  که چه میشوی داشته باشی نه صرفا اینکه انتخاب شوی که چه باید بشوی.

اما داستان به این سادگی نیست و باید در پای انتخاب خود ثابت قدم باشی ،همان گونه که حافظ فرمود : که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

نا امیدی در کمین است ،نباید حس کنی اگر مسؤلیت تصمیم با کس دیگری باشد تو آسوده تری ،پس اختیار خود به دیگری وا نهی شاید دمی بیاسایی ،اما غافل از آن که اگر تصمیم نیز با تو نباشد ، باز هم تو در نتیجه شریکی.

پس با قدرت مسؤلیت زندگی خویش را بپذیر

هم اکنون

   + پارسا - ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢۳

سر مکش حافظ ز آه نیمه شب تا چو صبحت آیینه ای رخشان کنند

مدت زمانی بود که از نوشتن غافل بودم . مثل غفلت از خودم .کسی چیزی نمیگفت شاید نمیدید مثل خودم که نمی دیدم .حتی فراموش کرده بودم وابستگیم را به نوشتن . پس خلوتم و تنهاییم کجا گم شد. نمیدانم

 بود و گذشت تا روزی کسی از من چیزی خواست . نوشته هایم را . ودلم برای خودم تنگ شد . از همه پرسیدم . نشانی های خودم را . هر کسی چیزی میگفت. خاطره ای . و همین  . اما من کجا بودم چگونه تا اینجا آمدم نکند اشتباه آمده باشم با سرعتی بیش از آنچه تصور  پذیر است.

نکند روزی سالها بعد به یکباره گذشته را ببینیم و حسرت . بگذریم. خوشحالم که هنوز هستم   . خوشحالم که هنوز او هست و هوای مرا دارد و خوشحالم به خاطر همین خوشحالیم.

اکنون ۴ سال از اولین باری که اینجا نوشتم میگذرد .سالهایی با خاطرات تلخ و شیرین .    روزهای سخت و روشن .  انسانهایی که امدند و رفتند و آینده ای که خواهم ساخت و  روشنایی آنچه به فضل او خواهد بود.

با امید به کرم بی منتهایش

   + پارسا - ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۸